سوختگی
ماهانم نمیدونی چه روزی رو پشت سر گذاشتم دست خوشکلت با چایی سوخت انگار که تمام وجودم داشت میسوخت هم گریه میکردم هم اینکه سریع لباساتو عوض کردم در حالیکه تو مثل همیشه صبور بودی این منو بیشتر ناراحت میکرد.
توی بیمارستان منو از اتاق بیرون کردنو بابایی تورو بغل کرد تا پانسمانت کنند ولی بسکه گفتا بابا بابا علی هم حالش بد شدو بیرونش کردن خلاصه یک هفته تورو بیمارستان بردیم تا خوب شدی ولی نمیدونی چه روزهایی پشت سر گذاشتیم.
امیدوارم هیچوقت برات تکرار نشه با تمام وجودمون دوست داریم.میبوسمت گل نازم.
لالالالا لالالالا رو سقف اسموه ماه / مامان زهره میدونه که باز شب اومده از راه/ لالالالا لالالالا ستاره میزنه سوسو / کلاه خواب میبافه یکی از زیر یکی از رو/ لالالالا لالالالا ستاره خواب میبینه /که تو دشت سیاه شب کل مهتاب میچینه/ لالالالا لالالالا ستاره« شب شده روشن / مامان هر شب کنار توست بخواب اروم عزیز من


سوختگی
